دختران درخت دو شاخه
     
 

 

هفتمین سال،این بار خودم به تنهایی

 
پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠

سلام...راستش،وقتی طبق روال هر سال اومدم اینجا و دیدم فرهاد پست تبریک سالگرد رو ننوشته ماتم برد!آخه سابقه نداشت که یادش بره،همیشه وقتی می خواستیم در خوش قولی کسی رو مثال بزنیم،یا بگیم حافظۀ فلانی قویه،می گفتیم مثل فرهاد!

به هر صورت رسید سالی که حتی فرهاد هم یادی از اینجا نکنه!البته بخوایم منصف باشیم باید بگم مسئولیت اینجا در اصل با ما بود،ما شیش تایی که زمانی همه باهم در یک مدرسه و پشت یه میز می نشستیم ولی حالا،هر کدوم از ما یه گوشه ای از این مملکت یا کره خاکی هستیم،بی خبر از هم...باورم نمی شه،یه زمانی هر شب با پ.پ تلفنی حرف می زدم،هر روز صبح با هم می رفتیم مدرسه،نه اون که با رویا جون،ستایش،شیرین و کتی...وقتی به اون روزها فکر می کنم بغضم می گیره،البته بهش عادت کردم،مدتی هست که فهمیدم بزرگ شدن اون جورایی که قبلا فکر می کردم خوب نیست...چقدر وقتی دبیرستان بودم حسرت بزرگ شدن رو می خوردم،می گفتم خوش به حال بزرگترها،ولی حالا که خودم شدم یکی از اونها،بدجور دلم هوس اون موقع ها رو کرده،روزایی که تمام عشقم دوستام بودن و درختی که الان سال هاست تنها شده!

اصلا یادم نمی آد آخرین بار کی به درخت دوشاخه سر زدم

پست زیاد جالبی نشد،می دونم،در هر صورت وقتی فرهاد هم اینجا رو یادش بره،من هم دیگه نمی تونم اون لیلای سابق باشم،البته هنوز هم شیطونی سابقم رو دارم،ولی یه نموره آروم شدم...یکی دو اتفاق نه چندان جالب هم حس و حالم رو گرفته،چیزی نیست روی هم رفته،فقط حیف که در هفتمین سالگرد احداث وبلاگمون،من از ته دل شاد نیستم...توی این فکرم که به همه بر و بچ زنگ بزنم و بگم یه بار هم که شده به یاد قدیم ها دور هم زیر درختمون جمع شیم...ولی نشدنیه،ستایش الان سوئیسه،شیرین دوبی،رویا جون با این که جایی نرفته دو ماه دو ماه نمی بینمش،کتی هم که زده توی کار فوق لیسانس و تدریس خصوصی،پ.پ رو داشت یادم می رفت،گوینده شده،چه قدر هم کارش گرفته،این وسط من زیاد عوض نشدم،همون شیطون مو قرمزم با کارت خبرنگاری...لیلا شفیعی خبرنگار کودک!....کجایی بچگیم که دلم برات یه ذره شده،می خوام لپت رو بکشم و بغلت بگیرم و نذارم بری...می شه؟

تولدت مبارک وبلاگ جون،هفت سالت کامل شد و حالا می تونی بری مدرسه،فکرشو بکن،تو تنها بچه ای هستی که شیش تا مامان داری!

یه نگاه کردم دیدم در کامنت دونی یه دوستایی از قدیم سر زدن و ابراز لطف کردن،شرمنده همه شونم،حیف نمی تونیم جبران کنیم،ولی باز مرسی که سرزدین و مطالبمون رو خوندید،اینجا پر از خاطره اس،چند سال خاطرۀ دخترای شیطونی که روزی همه یه مدرسه می رفتن،در یه محل زندگی می کردن،دلاشون به هم نزدیک و پاتوقشون یه جا بود،زیر درخت دو شاخه!....دوستت دارم درخت جون،چون تو تنها کسی هستی که از جات تکون نخوردی،پس این تبریک رو به تو تقدیم می کنم که اگه نبودی،شاید این وبلاگ هم به اسمت ساخته نمی شد...تولدت مبارک!ماچ

 
  لینک دائم


 

ششمین سالگرد،سرنوشت دوشاخه ای ها

 
پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩

این پست رو برای لیلا می نویسم،چون می دونم از دوشاخه ای ها تنها اونه که ممکنه بخوندش...تبریک می گم خانوم مو شرابی،وبلاگتون 6 ساله شد...کار من از دو سال پیش این شده که هر سال این موقع بیام،از جانب شما ها یه خط تبریک بنویسم و دعا کنم که به زودی یکی تون دست کم برمی گرده و مثل سابق،رشتۀ کار رو به دست می گیره و اینجا رو دوباره احیاء می کنه...یادش به خیر،هنوز خیلی ازش نگذشته،اون زمانی که 6 تا تون دانش آموز بودین و اینجا از افکار،رویاها و آرزوهاتون می نوشتین...و خب همون طور که هر شروعی رو پایانی هست،اینجا هم چند سالیه که تموم شده و اگه اصرار تو و خوش قولی من نبود،شاید به طور کامل به فراموشی سپرده می شد...بگذریم،دوست دارم امسال این پستی که می نویسم با سال های قبل متفاوت باشه،هرچند بعید می دونم دیگه کسی اونو بخونه...دقت که می کنم می بینم تمام اونهایی که اسامی شون این گوشه در پیوند ها هست،مدت زیادی است که دیگه سر نمی زنن،در هر صورت به احترام اون دوستی شش نفره،که سال هاست برقراره،می خوام بنویسم که هر کدوم از دو شاخه ای ها الان کجاست و چیکار می کنه،اینو ادای دینی می دونم به اعتمادشون و نهال دوستی که سال به سال پربارتر و رفیع تر می شه...خب لیلا،اول از تو شروع می کنم،شکایتی که نداری؟چشمک

لیلا:درس خبرنگاری خوند و الان به عنوان عکاس و خبرنگار مشغول به کاره،گاهی همدیگه رو می بینیم و به یاد گذشته ها یه چایی با بیسکوئیت توی پارک خونوادگی می خوریم و یاد قدیم ها می کنیم...دوربین جزء جدایی ناپذیر لیلاست و به قول خودم حتا توی رختخواب هم از خودش جداش نمی کنه....لیلا اکثرا در مسافرت و ماموریته برای تهیۀ گزارش و همین اواخر خواستگار قدیمیش برای مرتبۀ چندم درخواستش رو دوباره مطرح کرده که از کم و کیف نتیجه اش بی خبرم! (به خدا راست می گم!) نیشخند

ستایش:دو سه سال پیش برای تحصیل در رشتۀ پزشکی رفت سوئیس...آخرین خبری که ازش دارم اینه که کاملا اونجا جا افتاده و داره واحد های درسیش رو یکی بعد از دیگری با نمرات خوبی پشت سر می ذاره...آیدین هم که یه پاش فرانسه اس،یه پاش سوئیس...عاشق ثابت قدم به اون می گن،به قول خودش که پریروزها تلفنی حرف می زدیم و به شوخی بهش گفتم حالا که آتش فشان ایسلند فوران کرده نمی تونی با هواپیما بری دیدن نامزدت!،برگشت گفت:آدم عاشق شده پای پیاده می ره،نشد با شنا،نشد پرواز می کنه!ولی بالاخره یه کار می کنه!

رویا:بعد چند سال کارکردن پیش مادرش پیرارسال یهو تصمیم گرفت ادامه تحصیل بده و کنکور شرکت کرد و در رشتۀ زبان انگلیسی قبول شد،الان هم دانشجوست و هفته ای دو سه مرتبه کلاس می ره و در کنارش کار هم می کنه...خواهرای کوچیکش هر دو برای ادامه تحصیل به کانادا و آمریکا رفتن...گاهی وقتها که دارم در شهرک دور افتخار می زنم از کنار هم عبور می کنیم،گذشته ها فراموش شده و الان دیگه برای هم اخم نمی کنیم!از خود راضی

شیرین:دو سال کامله که ازش بی خبرم،چون اولا برای تحصیل و کار رفت دوبی،و دوم این که بعد از فوت پدرش،مادرش اینا خونۀ اینجا رو فروختن و بعد بیست و اندی سال از شهرک رفتن...آخرین باری که شیرین رو از نزدیک دیدم سر مراسم یادبود پدرش بود،رفته بودم مسجد و اون جلوی ورودی خانومها ایستاده بود...نشد بهش تسلیت بگم و مطمئن هم نیستم که اگه می رفتم جلو باهام خوب برخورد می کرد...خب شیرین برعکس رویا گذشته ها رو فراموش نکرده....صبر کن،یه اصلاحیه بزنم به حرف هام،قبل عید یه بار تصادفا شیرین رو حوالی میدون آرژانتین سوار یه 206 سفید صندوق دار دیدم ولی مطمئن نیستم خودش بوده چون عینک دودی داشت و با سرعت از پهلوم رد شد ولی از سرچرخوندن و نیم نگاهش حدس می زنم که خودش بوده!لبخند

کتی:از همه بیشتر می بینمش...شده یه شاگرد خرخون درست و حسابی...خیلی هم خوب لاغر کرده طوری که دفعۀ اول اصلا نشناختمش...خب از قدیم سلام و علیکی به اون صورت نداشتیم و برای همین اکثر خبرهایی که ازش دارم غیر مستقیم از این و اون شنیدم ولی خب این طور که پیداست به شدت درس خون و فعاله...گویا گفته می خواد تا دکترا ادامه بده،موفق باشه!چشمکیول

پ.پ:بعد از فوت مادرخونده اش،مدتی درگیر مسائل انحصار وراثت و این حرف ها بود،چون خودش ازم خواسته در موردش چیزی ننویسم،فقط می تونم بگم که عاقبت به خیر شد و زندگیش سر و سامون پیدا کرد،الان هم کارهای هنری شو در صدا و سیما و خصوصا رادیو ادامه می ده و بسیار موفقه...حیف گفته رازدار باشم ولی خب بین خودمون باشه که یکی از صدا هایی که جدیدا خصوصا در برنامۀ بچه ها می شنوید و خیلی هم طرفدار داره و نازه،صدای اونه......پ.پ همیشه برام مثل یه خواهر بوده،اینه که از صمیم قلب از خدا می خوام که کمکش کنه به تمام آرزوهاش برسه...آرزوهایی که به قول خودش به رنگ سبز و آبی هستن....قلب

خب،این بود پست جدید امسال،تا سال دیگه که باز من باشم و فراغت داشته باشم و یادم بمونه و.... خلاصه لیلا جون برگرد که دیگه به این داداش فرهادت هم نمی تونی زیاد دل ببندی ها،بنده خدا شاید بخواد زن بگیره و بره سر زندگیش!نیشخند....همه تون خوش باشید،به یاد اون روزها،که همه با هم توی ستاد کمک رسانی به زلزله زده ها کار می کردیم و اساس اتحاد زنبق های جوان رو ریختیم:یکی برای همه،همه برای یکی!ماچ

 
  لینک دائم


 

پنجمین سالگرد راه اندازی وبلاگ دختران درخت دوشاخه

 
چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸

دو شاخه ای ها پنجمین سالگرد تولد وبلاگتون مبارک!...همون طور که به لیلا قول دادم اومدم و این مناسبت رو اینجا اعلام کردم ولی خب به خودم اجازه نمی دم از سمت شما چیزی بنویسم...لیلا جان اگه این نوشته ها رو می خونی بدون که من از اینجا به خوبی مراقبت می کنم تا شما ها برگردید...براتون بهترین چیزها رو آرزومندم،برای همه تون:لیلا،ستایش،شیرین،پ.پ،کتی و رویا جون.لبخند

 
  لینک دائم


 

بعد مدتها

 
جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸٧

باورم نمی شه،باورم نمی شه که از آخرین پستی که اینجا نوشتم یکسال گذشته...همه چیز امسال تغییر کرد،خیلی زیاد،حتی فکرش رو هم نمی کردم روزی تا این حد از هم بی خبر بشیم،ما هایی که همیشه بهمون می گفتن شش قلو های به هم چسبیده!...حالا هر کدوممون افتادیم یه جا،از بعضی ها با خبرم،بعضی ها رو اصلا نمی دونم کجا هستن...به قول فرهاد که برای اولین بار در این وبلاگ دخترونه اسمش رو می برم:فاصله بین هیجده سالگی تا بیست سالگی بیشتر از دو ساله!کی باورش می شه ظرف دو سال ما این طور تار و مار بشیم؟از آخرین باری که زیر درختمون جمع شدیم خیلی گذشته،حتی به یاد نمی آرم که کی بوده،اون روزها که جمعمون جمع بود،محال بود دست کم روزی یک مرتبه و اغلب با پ.پ و ستایش اونجا نریم...اصلا خونه دوممون بود...برای همین به ما می گفتن دخترای درخت دوشاخه...چقدر از اونجا خاطره دارم..

چند روز پیش دلم تنگ شده بود،گفتم یه سری به درختمون بزنم،نسبت به آخرین بار کمی دور و برش رو خلوت کرده بودن،طرح جدید،چه می دونم این شهردار جدید شهرکمون یه سری عقاید عجیب و غریب داره که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شه...باغچه اطلسی خوشکل ضلع شمالی پارک خونوادگی رو به کل از بین برد،جاش شمشاد کاشت،چون به نظرش تو هیچ پارکی از همون اول بسم الله نمی رن توی بغل طبیعت،زمین بازی رو هم داد کوبیدن و نصف اسباب بازی و نصف وسیله ورزشی گذاشتن،رنگ حوض رو که سالها سفید بود داد کردن آبی،سطل های زباله رو که به شکل سگ و میمون بودن هم گفت جواده و قدیمی،جاش از این سطل های کوچیک پایه دار گذاشت،خلاصه به قول فرهاد هنوز تن خانوم آهنی خدا بیامرز تو قبر سرد نشده بود آقا افتاد به جون شهرکی که این بنده خدا ده سال عین تخم چشماش ازش مراقبت کرد...نمی دونم،لابد این جوری قشنگتره...

خودم مدتها بود که شهرک نبودم،این سفر پارسال شیراز یهو شد شروع یه پروسه ای که تا امروز ادامه داره،مسافرت پشت مسافرت و عکس پشت عکس...من قرار بود خبرنگار بشم نه عکاس!ولی شدم،ناراضی نیستم البته،خیلی از شهرهای ایران رو که ندیده بودم در این یک سال بارها دیدم...بارها و بارها...و خب در خیلی از مناسبتها نتونستم باشم از جمله بزرگداشت مادر خونده پ.پ و گودبای پارتی شیرین....آی شیرین...تو که می گفتی عربها سوسمار خورن،الان یکساله رفتی دبی،خوش می گذره؟حتما می گذره که دیگه حتی به ایمیل های ما هم جواب نمی دی!باز ستایش دو سه ماه یه بار یه چیزی ازش می رسه...کتی هم که ته خرخونی رو در آورده،شاگرد اول کل دانشگاهشون شده،مبارک باشه!.....پ.پ بعد از اون اتفاق تلخ،یه دل و دماغی تازگی ها پیدا کرده،فعالیتهای هنری شو از سر گرفته،نفهمیدم آخر سر بهش نقش دادن که گویندگی کنه؟....و خودم....آلاخون بالاخون،سرگردون کوه و بیابون...مارکو پولوی موئث،لیلا شفیعی!...اوه راستی یادم رفت از رویا جون بگم،به نظرم اون از همه ما جلوتر افتاد،چند سال کنار دست مادرش کار کرد،حالا مدتیه جدا شده و برای خودش سالن زده،کارش هم خیلی خوبه،از ما نصف قیمت می گیره،بلکه بهونه ای باشه که چند وقت یه بار اونجا همدیگه رو ببینیم،خواهراش حسابی بزرگ شدن و الان برای خودشون خانومهایی هستن،وقتی می بینمشون می پرسم یادتونه بچه بودید سگا بازی می کردیم؟بعد به میترا چشم می دوزم می گم خصوصا تو رو همیشه می بردم و تو هم طاقت باخت نداشتی می زدی زیر گریه!...خیره بهم نگاه می کنه و می گه:من؟من و گریه!عمرا!....میترا بر خلاف بچگیش سر زبوندار شده ولی حمیرا هنوز همون دختر با نمکه که الان دیگه بزرگ شده...آره همین طور الکی الکی خیلی سال گذشت...چهار پنج سال شد،روزی که این وبلاگ رو با پ.پ می زدیم هیچ فکر نمی کردم چنین روزی رو هم ببینم....در هر صورت خوشحالم بعد این همه مدت سر نزدن،می بینم که وبلاگمون پاک نشده،واقعا خوشحالم...آرشیو این وبلاگ پر از خاطره اس..خاطره روزهایی که ما شیش تا دختر دبیرستانی بی خیال بودیم که هیچی از دنیا جز مسخره بازی و احساسات رومانتیک نمی دونستیم...چقدر دنیا با اون چیزی که اون موقع ها تصور می کردیم فرق داشت،چقدر فرق داشت..........

چقدر آیه یاس خودندم،این منم؟لیلایی که همیشه می گفتن تو بنویس چون شاد می نویسی؟از خودم شرمنده شدم...خب الان هم نمی تونم تظاهر کنم چون ته دلم شاد نیستم،من موقعی شیطون و سر زبوندار  بودم که دوستانم دور و برم بودن،حضور اونها باعث می شد من سرشوق بیام...الان می فهمم که چه دوران خوبی رو داشتم و چه زود و راحت از دستش دادم........

خب نمی دونم از خواننده های قدیمی کی این پست رو می خونه،اصلا بهتره کسی نخونه،من لیلا اعتراف می کنم که انرژیم ته کشیده و نیاز به نیروی کمکی دارم!آهای فرهاد،تو که می دونم این پست رو می خونی،نمی خواد قایم بشی،نظر نمی خواد بدی،فقط ببین نمردی و منو کم انرژی دیدی،حالا خیالت راحت شد؟افسوس....در هر صورت طبق روال قدیم می گم دوستون دارم می بینمتون،ووووووییییییییییییییی!(این شکل خداحافظیم بود،یادتون که نرفته؟)................امضا لیلای رو به زوال!

 
  لینک دائم


 

تسلیت به پ.پ

 
پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٧

صادقانه بگم...هیچ دوست نداشتم پستی که بعد شیش هفت ماه غیبت می نویسم،این قدر تلخ باشه،در واقع یه اتفاق ناگوار باعث شد لج دخترونه ای که کرده بودم رو زیرپا بذارم و بیام دوباره بنویسم...البته از (ف) خواستم بیاد این کار رو بکنه،برگشت گفت:لیلا جان من نویسنده متن ها غمگین نیستم،می دونی که!...دیدم راست می گه،ولی خب من که بدترم،من که در عمرم ننوشتم!

پ.پ،مرگ مادرخونده ات رو بهت تسلیت می گم،واقعا نمی دونم چطور ابراز هم دردی بکنم،برام سخته،خبر رو که از (ف) شنیدم بی اختیار اشکهام سرازیر شد،باورم نمی شد،کی می تونسته چنین کار وحشتناکی بکنه؟و چرا؟چرا یک انسانی که تمام عمرش به دیگران خوبی کرده،بیشتر از همه به ما و نسل ما،باید سرنوشتی این قدر تلخ داشته باشه؟

من تلفنی با ستایش صحبت کردم،البته فکر کنم تا به حال خودش بهت زنگ زده باشه،ولی خب اون عذرخواهی کرد که نمی تونه توی مراسم ختم مادرخونده ات حضور داشته باشه،کتی که تهرانه،من و شیرین هم بلیت گرفتیم بیایم،رویا جون هم مرخصی می گیره،دوباره بعد مدتها دور هم جمع می شیم ولی برای چه مناسبت غم انگیزی!چرا این جوری شد؟چطور یک آدمی می تونه این قدر بی رحم باشه که به خاطر پول زنی که همه عین یک مادر می پرستیدنش رو به قتل برسونه؟نمی فهمم....مغزم هنگ کرده....خدا صبرت بده پ.پ،باور کن چیز دیگه ای بلد نیستم بگم،خدا اون عزیز رو بیامرزه،جاش که قطعا در بهشته و با اون نام نیکی که از خودش به جا گذاشته تا ابد در قلب و ذهن ما زنده است....الهی سرطان بگیره قاتلش،پولی که برد زهر بشه به گلوش،خرج درد بی درمونش بشه و ازش خیر نبینه،چطور تونست؟چطور تونست؟؟؟؟گریه............بغض گلومو گرفته پ.پ،خدا می دونه پای مونیتور دارم اشک می ریزم،وقتی یاد محبت های مادرخونده ات می افتم،این چقدر دوستمون داشت،چقدر به همه مون خوبی کرد و هوامونو داشت،می خوام از ناراحتی زار بزنم....به زودی می آیم پیشت پ.پ،من و شیرین،باقی بچه ها هم که لابد تا الان پیشت اومدن،تنهات نمی ذاریم پ.پ،مطمئن باش،و همه از خدا می خوایم که قاتل رو هرچه سریعتر هلاک و در آتیش جهنم کباب کنه،چون ما رو عزادار کسی کرد که برای همه ما مثل مادر بود.....

خطاب به (ف):می بینی (ف)؟من نویسنده خوبی نیستم،قطعا تو اگه می نوشتی بهتر می شد،ازت دلخورم،بیام تهران خدمتت می رسم.

"شهرک ما را مادری بود و پدری هست،قدر مادر ندانستیم و از دستش دادیم،قدر پدر را تا هست بدانیم!"

خدایش بیامرزد.............

 
  لینک دائم


 

 

 
چهارشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٦

خب این ارتقای وبلاگ پرشین بلاگ مبارکمون باشه!

الان که این پست رو می نویسم برای یک ماموریت کاری اومدم سمت شیراز...چیه؟بهم نمی خوره واسه ماموریت بیام جایی؟تازه این اولشه!اینجانب در تکمیل رسالت خبرنگاریم،و البته بهتره بگم از سر لج بازی با یکی از بچه ها،قرار شده یه گزارش مصور تاریخی(!) از ابنیه معروف مملکت عزیزمون تهیه کنیم که خب برای شروع از خطه هنر پرور شیراز شروع کردیم و قراره اگه خدا بخواد و اتفاقی برامون نیفته روی نقشه ایران جا به جا بشیم! ...خب حالا چرا این قصه های حسین کرد شبستری رو براتون می گم؟خب معلومه دیگه!از این به بعد کمتر وقت می کنم بیام اینجا بنویسم و به این ترتیب اون یه ریزه آپی که نود و بوقی می کردم هم می ره تو حالت کما!چند روز پیشها خیلی رک به پ.پ گفتم:کار ندارم الان مدتیه حرفت نمی آد!چون منی که همیشه حرفم می اومد فعلا قراره برای مدتی حتی وقت سر خاروندن نداشته باشم چه برسه به این که بخوام وبلاگ آپ کنم!

طفلی پ.پ،یه نگاه عمیقی بهم کرد و گفت:باشه یه فکری براش می کنم..... البته من به پ.پ حق می دم،من هم شاید اگه جای اون بودم تا چند سال نطقم کور می شد.

بگذریم،جمعه ای بود،داشتم صبح برای خودم تو پارک گردش می کردم که چشمم خورد به (ف)،خب مدتی بود ندید بودمش،می شه گفت از وقتی هوا یه بارکی سرد شد همه خونه گرم و نرم رو به مناظر طبیعی ترجیح دادن...برای خودش زیر یه آلاچیق نشسته بود و غرق مطالعه بود،جوری که بغل دستش ننشستم،اصلا متوجهم نشد...با دیدنم جا خورد و یه کم قرمز شد(که البته می ذارم به حساب غافلگیر شدنش نه احیانا تاثیر مونثانه خودم!)،کتابو بست و گفت:

-چطوری لیلا جان؟

پامو انداختم روی اون یکی پامو و صاف زل زدم تو چشماش و گفتم:

-خوب خوب!مزاحم نیستم؟

جا به جا شد و مودبانه نشست و گفت:

-این چه حرفیه،معلومه که نه!

یه سکوت ناخواسته ای حکم فرما شد که البته چندان برای منی که (ف) رو می شناسم عجیب نبود.

پرسیدم:

-چی می خوندی؟البته شاید نخوای بگی،چون اگه گفتنی بود جلدشو روزنامه نمی کردی!

سری این طرف و اون طرف کرد و با حالت ممتنعی گفت:

-نه!دوست دارم خلوتم حفظ بشه،همین!

همیشه مرموز حرف می زنه،مرموز و جذاب.

پرسیدم:

-از حمید چه خبر؟خیلی وقته نمی بینمش!

انگار با شنیدن اسم حمید یاد همون چیزی افتاد که من افتاده بودم چون لبخندی زد و گفت:

-من هم ازش بی خبرم،دلم برای شوخی هاش تنگ شده!
گفتم:البته اگه دختر بودی شاید دلت تنگ نمی شد! و بعد سریع خودم تکمیل کردم که:

-البته خیلی وقته که دیگه حمید سر به سر دخترا نمی ذاره،خیلی آقا شده،اون قدر که هیچ کس تصورش رو نمی کرد!

با لبخند تایید کرد و با حالتی که حس کردم تقلید استاد کوهنوردی مون باشه گفت:

-پسر آتشفشان اصلاح ناپذیر!

نذاشتم به فکر فرو بره چون استاد به یاد آوردن خاطره اس،با یه سوال غیر منتظره می شه گفت آچمزش کردم!

-می خوای از این به بعد تو به جای ما تو وبلاگمون بنویسی؟

یه جوری ممتد با نگرانی تماشام کرد و چیزی نگفت.خیلی باحال تعجب می کنه،نمی دونم چه جوری توصیفش کنم،ولی تعجب کردنش خیلی خالص و در عین حال مظلومانه اس.

می دونستم مرتبه اول جوابمو نمی ده،پس شروع کردم دلایل این پیشنهاد رو براش برشمردن:

-خب،این تو بودی که بهمون پیشنهاد دادی بنویسیم،قبل از اون ما با دنیای وبلاگ آشنا نبودیم و خاطراتمون هیچ جا ثبت نمی شد...

حرفمو مودبانه قطع کرد و گفت:

-پشیمون شدید؟
خندیدم و در جوابش گفتم:

-معلومه که نشدیم!ولی خودت حساب کن،ستایش که رفته خارج،رویا جون شاغل شده،هرچند از اولش هم چندان اهل نوشتن نبود،شیرین هم که سرمو بگیر که گله رفت،می مونه من و پ.پ و کتی که اوضاعمون یکی از یکی قاراشمیش تره!کتی با درسش ازدواج کرده و پ.پ با تنهاییش،فقط من بودم که عروس نشده بودم که سر یه لجبازی بچگانه دست کم تا عید خودمو گرفتار کردم،حالا تازه اگه تمدید نشه!

با حالت متفکری تماشام کرد و گفت:

-خب آخه لطف وبلاگتون به دخترونه بودنشه،وگرنه وبلاگ مختلط که زیاد داریم.

سعی کردم مجابش کنم،کتابشو بی اجازه گرفتم دستمو در حالی که ورق می زدم گفتم:

-باشه،ولی تو در حال حاضر تنها کسی هستی که می تونم از بابت زنده نگه داشتن وبلاگ بچه های درخت دوشاخه روش حساب کنم!رومو زمین ننداز!

همیشه یه جوری حرف می زنه که متقاعد بشی،کلا در روحیه دادن کمتر کسی رو دیدم که به پای اون برسه.توجیهش رو با این جمله که :-این چه حرفیه لیلا جون؟من روی کسی رو زمین نمی اندازم!- شروع کرد و با اون حالت حرف زدن امیدوارانه اش یه ربعی جوری باهام حرف زد که آخر سر مجاب شدم خودم همچنان به قول خودش سکاندار وبلاگ دختران درخت درخت دوشاخه باشم!می دونید،همه می دونن که ما خانومها از کسی که بهمون اعتماد به نفس بده و به زبون ساده هندونه زیر بغلمون بذاره خوشمون می آد،(ف) هم تو این کار برای خودش استادیه،ولی چیزی که باعث می شه حرفهاش برات حالت تملق نداشته باشه و باورش کنی،استنادیه که به واقعیتها و مطالبی می کنه که خودت اون ها رو در خودت می بینی،بخوام واضح تر بگم،(ف) افراد رو خوب می شناسه و بر اساس توانمندی هاشون بهشون روحیه می ده،وقتی به من گفت-تو همیشه برام مظهر سر زندگی و امیدواری بودی،همیشه وقتی می خوام در این مورد مثالی بزنم،از تو اسم می برم!-یه حس خیلی خوبی بهم دست داد،دیدم واقعا هم من در مورد خودم همین شکلی فکر می کنم و (ف) چه خوب روحیات منو شناخته!

در هر صورت این شد که حالا می بینید لیلا همچنان در خدمت شماست،قول نمی دم زود به زود بیام،ولی همچنان می آم و به قول (ف) با زبون شیرینم شرح حال زندگی دخترای درخت دوشاخه رو می گم...ولی خودمونیم،جدا وبلاگ داری جزو کارهای سخته،قبول ندارین؟

یه چیز بامزه بگم و برم،البته من که خندیدم،امیدوارم واسه شما هم جالب باشه...وقتی داشتم با (ف) حرف می زدم،ناخواسته صحبتمون طولانی شد و در این مدت چند تا از همسایه ها رد شدن و با فضولی گردن چرخوندن و گفتگوی ما رو از گوشه چشم تماشا می کردن،(ف) چندان از این بابت راحت نبود،ولی خب حرفی هم به من نمی زد،کلا عادت نداره ناراحتی هاشو به آدم بگه،خلاصه من که از حرکت رفت و برگشتی مردمک چشماش به نگرانیش پی برده بودم،شوخیم گل کرد و با شیطنت گفتم:

-چیه؟نگرانی برامون حرف در بیارن؟

یه جوری که خنده مو ترکوند گفت:

-اختیار داری لیلا جون،البته بهره مندی از مصاحبت دخترهای خوبی مثل شما برای من سعادتیه ولی خب اگه قرار بود درسم در این رشته خوب باشه،تا به امروز که مرز سی سالگی رو هم پشت سرگذاشتم سرم بی کلاه نمی موند!

طوری خندیدم که همه برگشتن نگاه کردن و لابد همه فکر کردن بالاخره درس (ف) خوب شده!

حرف آخر:پ.پ جون،شما هم بالا غیرتا کوتاه بیا!می دونم سخته ولی خدا وکیلی چند گرم زبون رو می شه به هر بهونه ای تکون داد،ببین من چه راحت زبون می رقصونم؟بیا و تو هم در این حرکت خدا پسندانه شرکت کن و در واقع زحمت منو به دوش بگیر و مثل سابق دو نفری وبلاگ رو اداره کنیم،دیگه منت کتی رو نمی کشم چون به اسم و مواد درسیش آلرژی پیدا کردم،باشه؟آفرین گلم!بوس!

خطاب به شیرین:عزیزم من اون مدل لباسی رو که گفتی خیلی وقت پیش تو ماهواره تبلیغش رو دیده بودم،ساعت خواب!

خطاب به کتی:آرک تانژانت آلفا به اضافه آرک سینوس بتا به علاه پی دوم تقسیم بر رادیکال پی چهارم به علاوه بتا چند می شه؟اگه می دونی جوابش رو بده و خانواده ای رو از نگرانی نجات بده!

خطاب به ستایش:می دونم این پست رو می خونی،دوستت دارم هوار تا!

یه سطر هم واسه رویاجون،هرچند نمی خونه ولی این باعث نمی شه یه ماچ گنده هم واسه اون کنار بذارم،یه ماچ گنده تر از ماچی که موقع خداحافظی از ستایش گرفتم!شیرین جون حسودیت که نمی شه؟

خیلی خب برم که الان نیم ساعته نشستم تو کافی نت،بچه های اکیپ بیرون منتظرم هستن،جاتون خالی یک باد خنک و خوش بویی اینجا داره می وزه!بوی بهار به مشام می رسه!تنها چیزی که ناراحت کننده اس این فضولی صاحب کافی نته که فهمیده دارم وبلاگ می نویسم هی به یه بهونه ای از پشت سرم رد می شه،چرا اینجا شکلک زبون درازی نداره؟

خب برم،همه تونو دوست می دارم،تا پست دیگر و لیلایی دیگر،ووووووووووووووووویییییییییی!(شکل خداحافظیم که یادتون نرفته؟)

 
  لینک دائم


 

دوستت داریم پ.پ!

 
دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦

الهی مادر برات بمیره پ.پ که امروز تولدته،اون وقت هیچ کدوم از دوستات یادشون نبوده یه تبریک خشک و خالی بهت بگن،تازه خودتم که هزار ماشالا انگار با حضرت بودا قرارداد بستی،بابا یه ندایی،سوتی،اشاره ای،چشمکی...این تواضعش کشته منو!

آهای بر و بکس بی معرفت دوشاخه،کوشین پس؟تولد بانی وبلاگه،در دیزی بازه،حیای گربه کجاست؟

خب طبق معمول هر سال،وظیفه خودم می دونم تولد کسی که باعث شد همه ما،سالهای نوجوونیمون رو دور هم و به خوشی بگذرونیم،تبریک بگم،به سهم خودم اون چه خاطره خوب از اون دوران دارم مدیون همین دوستمه،کسی که همیشه ما رو متحد می کرد،دلگرمی و روحیه می داد و در دنیای خیالی خودش،بهترین لحظات رو برامون خلق می کرد...دوستی که متاسفانه مدتیه نمی نویسه،ولی من و ما بچه های درخت دوشاخه فراموشش نمی کنیم،خودمونو بهش مدیون می دونیم،و حالا در سالگرد تولدش،بهش صمیمانه ترین شاد باش ها رو می گیم،تولدت مبارک پ.پ جان،دعا می کنم دنیات همون جوری که همیشه خودت دوست داشتی و داری سبز و آبی و پر از خاطرات خوش جاویدان باشه!

از طرف دوست مو شرابیت لیلا و به نمایندگی از بر و بکس سابق درخت دو شاخه.

 
  لینک دائم


 

حکايت دانشگاه رفتن من و کتی و شيرين در يک روز برفی!

 
سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦

خب...جونم برای شما بگه که این تعطیلی باعث شد من به خودم بیام و بگم :تنبلی بسه لیلا!بیا یه چند خطی اینجا بنویس بلکه ملت بدونن هنوز زنده ای و نفس می کشی!

البته براتون بگم که همچین هم تقصیر من نیست،حدود یکی دو هفته پیش،که تهران بارندگی شدیدی شد،من اومدم و یه پست نوشتم ولی نمی دونم رو چه حسابی،این پرشین بلاگ خفه شده،پست نازنین و کیلومتری منو گم و گور کرد!نوشت "وبلاگ به روز گردید!" و من هم به خیال این که راست می گه رفتم پیش عالم و آدم جار زدم که آی بیاید پست جدیدم رو بخونید،خلاصه یه سه چهار روز گذشت دیدم هیچ کدوم از بچه ها چیزی بهم نمی گن،گفتم لابد از چیزی که نوشتم خوششون نیومده،بهتره برم یه نگاهی بندازم و یه دور از اول بخونم شاید واقعا پست دلچسبی نیست که دیدم به به!جا تره و بچه نیست!

خب خودتونو بذارید جای من دیگه،با چه ذوقی اومدم و چه ضد حالی خوردم!دیگه حس از اول نوشتن نبود،به شیرین گفتم تو بیا و خانومی کن جای من بنویس دیدم نه،اونم رغبتی نداره،کتی و پ.پ که خدا نکنه دوران امتحانات یا حتی حول و حوش اون باشه که دیگه نمی شه طرفشون رفت،به قول خودم خطرناک می شن!

القصه!من دیدم اگه نیام اینجا بنویسم،در وبلاگ رو باید گل گرفت،این بود که وقتی این دو سه روز تعطیل اعلام شد،گفتم فرصت رو مغتنم بشمرم بیام به رسم قدیم یه چندخطی یادگار بذارم،وخب اون پستی رو که شیرین گفت اگه بنویسم نیشگونم می گیره،به تلافی این که نیومد جای من بنویسه،بنویسم یه نیمچه شری به پا کنم،البته بین خودمون!

جونم براتون بگه،یکشنبه ای که برف شدیدی باریده بود و دولت فقط مدارس رو اونم تا مقطع راهنمایی تعطیل کرده بود،من بخت برگشته هم خواب مونده بودم،هم بدو بدو و هول هولکی داشتم می رفتم دانشگاه،حالا مگه ماشین گیر می اومد؟البته من سر کوچه مون ایستاده بودم که چندان ماشین رو نیست ولی خب تا همونجا رو هم به خاطر شدت برف نیم ساعته رفته بودم...درست لحظه ای که داشتم به این نتیجه می رسیدم که قرار نیست امروز به مقصد برسم دیدم یه ماشینی برام بوق زد،اول فکر کردم از این جوون مزاحم هاست،محلش نذاشتم،ولی خب راننده پیاده شد و بلند به اسم صدام زد:لیلا خانوم!....چشمام رو ریز کردم،جناب "ف" بود!

خب از وقتی که به اصطلاح بزرگ شدیم و رفتیم تو اجتماع،دوستان و هم بازی های قدیمی رو کمتر می بینیم،به خصوص "ف" و حمید که الان شاغل شدن.با خوشحالی سوار شدم،بهش گفتم:خدا رسوندت "ف"!...لبخندی زد و پرسید:

- دانشگاه می ری؟

جواب دادم:آره!میدون ونک!

آروم گفت:من هم همونجا می رم.

خلاصه سفر ما به این شکل شروع شد و هنوز به اول اتوبان نرسیده بودیم که من یهو با دیدن یه آشنا گفتم:

-یه لحظه نگه دار "ف"!

و سرمو بردم از پنجره بیرون و داد زدم:

-کتی!کتی!

بنده خدا کتی که تمام سر تا پاش سفید شده بود،بدو اومد سوار شد و نیومده به راننده گفت:

-سلام آقای شفیعی!

از خنده منفجر شدم!یه دونه زدم تو سرش گفتم:

- وقتشه عینکتو عوض کنی!این که بابای من نیست!"ف" است؟

یه لحظه کتی خیره از توی آینه نگاه کرد و بعد از خجالت صورتشو تو بغل من پنهان کرد،حالا نخند کی بخند!

هنوز خنده هامون تموم نشده بود که کمی جلوتر یه صورت آشنای دیگه دیدم،شاکی،معلوم هم بود چند تا ماشین رد شدن و سرتا پاشو خیس کردن،کلاسورشو تو سینه اش گرفته بود و با صدایی گرفته داد می زد:ونک!

من هم پررو،اصلا از "ف" نپرسیدم،فوری سرمو از پنجره بردم بیرون و گفتم:

-شیرین!بیا مادر سرما می خوری!

یه لحظه کتی بهم سقلمه زد.یادم اومد که شیرین و "ف" سر یه ماجرای قدیمی با هم قهر که نه،ولی خب شیرین براش چونه بالا می گیره.با این که از ماجرا خیلی سال گذشته و هرگز هم این دو نفر باهم تریپی نداشتن،با این حال شیرین دوست داره فراموش نکنه.یه لحظه احساس کردم "ف" ناراحت شد،حقش بود اول ازش اجازه می گرفتم،ولی خب هیچی نگفت،نگه داشت تا شیرین سوار شه،حالا خانوم اومده،برعکس کتی سر به هوا اول نگاه کرد ببینه راننده کیه،تا دید "ف" است اومد طاقچه بالا بذاره،من برای این که اوضاع از اینی که هست بدتر نشه،به زور مچشو گرفتم و سوارش کردم،یه سلام انداخت و نشست عقب پشت سر من و فوری اخمهاش رو کرد تو هم و چشم دوخت به بیرون،"ف" طبیعی برخورد می کرد،ولی خب ناخواسته یه سکوت بد و حتی می تونم زشتی برقرار شد،من دیدم این جوری نمی شه،سر صحبت رو با "ف" باز کردم،کتی زبون بریده رو هم هرطور بود وارد بحث کردم و ناخواسته هر سه نفرمون اخم و بی توجهی شیرین رو نادیده گرفتیم.البته اون هم قد تر از این حرفها بود که از خر شیطون بیاد پایین،نمی دونم تو دلش چی می گذشت،ولی حفظ ظاهر کرد.

حسابی یاد قدیمها کردیم،حافظه "ف" عجیب قویه،یه چیزهایی رو یادش بود،حتی یادش بود که حمید دوره دبستان،ورقه های امتحانی کتی رو که به خاطر گرفتن نمره بد،از پنجره بیرون می انداخت،پیدا می کرد و می برد به همه نشون می داد!یا مسابقه استقامت زیر آب یخ آبشار درکه،من تنها دختری بودم که با پسرا مسابقه می دادم،استاد کوهنوردی مون از این بابت خیلی عصبانی شد،خصوصا که من بعد تذکرش،در مسابقه دو،مچ اندازی،حکم،بالا رفتن از درخت و حتی شوت یه ضرب هم شرکت کردم فقط توی دو به حمید و توی مچ اندازی به وحید قلدره باختم!....خلاصه خیلی یاد قدیمها کردیم و به نظرم شیرین سرش کلاه رفت که توی بحث ما شرکت نکرد،آخرش داشتیم با "ف" شوخی می کردیم که آره،تو شدی مصداق اون پیرزنه که یه خونه کوچیک داشت و در یه شب برفی به همه حیوانات پناه می ده و بعد شروع کردیم واسه خودمون نقش تعیین کردن،که مثلا کتی مرغ باشه،من مثلا بز،شیرین رو هم نپرسیده کردیم گربه و بعد به این نتیجه رسیدیم که اونی که حتما خونه پیرزن می مونه و نمی ره گربه اس!...خلاصه تا برسیم به میدون ونک اون قدر خندیده بودیم که اشکهامون سرازیر شده بود،شیرین هم با این که ژست زهرماری رو کنار نذاشته بود ولی خب از نگاهش معلوم بود چطور احساس ضرر می کنه!(اگه سر این حرفم یه بلوا درست نشد!)....

باید بگم "ف" واقعا برادری کرد چون به جز شیرین که همون میدون پیاده شد و یه تشکر انداخت و رفت،من و کتی رو با اصرار تا دم دانشکده رسوند و حتی ایستاد تا ما وارد بشیم و بعد رفت...من فکر می کنم نباید در مورد دیگران بر مبنای کارای دوره بچگی شون قضاوت کرد،همه ما ممکنه توی اون دوران از سر ناآگاهی یه اشتباهاتی بکنیم،دلیل نمی شه در بزرگسالی هم همون رویه رو ادامه بدیم،به نظر من وقتشه بعضی ها بعد هفت هشت سال،از خر شیطون پیاده شن و با دید امروزی به مسائل گذشته نگاه کنن......لیلا هستم،سرتونو خوردم،ببخشید که این روزها تنبل شدیم و کمتر آپ می کنیم،فرض کنید بهونه مون گرفتاری دوره امتحاناس،سعی می کنم به جای بقیه زود به زود بیام آپ کنم،دعا کنید نمره هامو خراب نکنم فقط!همه تونو دوست دارم،تا بعد ووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییی!

 

 
  لینک دائم


 

ليلا از درخت افتاد و من قلم که نه کيبرد به دست گرفتم!!

 
جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦

1) چند وقته اینجا ننوشتم؟اصلا وبلاگ نویسی فراموشم شده بود!ولی خب وبلاگ نوشتن حس و حال می خواد،من هم جدیدا حس همه چی رو دارم جز نوشتن:رانندگی،خرید،مسافرت،پیاده روی،کلاس ایروبیک و حتی کلاسهای خشک و بی مزه دانشگاه!کی می شه این درس لعنتی تموم شه،ما بار و بندیلمون رو برداریم و بریم اون ور آب؟مثل ستایش!

یک چیزی خیلی در دوباره نوشتنم تاثیر داشت!اون هم این که باز لیلا سر خودش بلا آورد!نمی دونم چرا هر وقت این جوری می شه من کرم نوشتنم به حرکت می افته!دفعه پیش هم اگه کتی پیش دستی نمی کرد من یک به اصطلاح وب نوشتی از خود به یادگار می گذاشتم!چی؟لیلا چش شده؟هیچی بابا،به قول خودش در راه انجام رسالت آسیب دیده و می خواسته از یک سوژه ناب عکس بگیره از بالا درخت افتاده!چی؟بالا درخت چیکار می کرده؟من چه می دونم!از خودش بپرسید!بارها بهش گفتم یک خانوم از دیوار مردم بالا نمی ره،از شاخه درخت آویزون نمی شه،وسط ماشینها نمی دوه،برای هر کاری ولو گرفتن یک عکس ناب روی زمین دراز نمی کشه و بدتر از اون توی جوب راه نمی ره!!!...هرچند لیلا هم در جواب به من می گه:شیرین جون تو هرگز خبرنگار بشو نیستی!...راستش زیاد از این بابت ناراحت نیستم،اگه خبرنگار شدن به این قیمتها به دست می آد،من شخصا ترجیح می دم همون ایروبیکم رو تمرین کنم و رشته میکروبیولوژی مو بخونم!

پ.پ می گه برای دوران بچگی دلش تنگ شده،من بهش می گم چه کاریه؟ما الان این همه آزادی عمل داریم،هرچند توی این جامعه مردسالار،یک زن واقعا باید شجاعت داشته باشه بگه آزادی دارم،ولی خب همین یک ریزه استقلال رو ما در دوره بچگی نداشتیم،تا می خواستی از در بری بیرون:

-کجا می ری؟با کی می ری؟کی برمی گردی؟فلان جا نری ها،بیسار جا بری ها!

ولی الان دست کم یک مسافرت داخلی رو که می تونیم بریم!البته خارجی شو فعلا مشکلات داریم که به زودی حل می شه،به هر حال خانواده یک هو با این همه تغییرات که نمی تونه کنار بیاد...گاماس گاماس!...ولی خب پ.پ بیشتر دلش برای دنیای ساده و کوجیک بچگی تنگ شده،زمانی که نهایت آرزوش یک عروسک بود و درخت دوشاخه....

2) چند وقت پیش یاد یک کار بامزه افتادم که خیلی سال پیش،شاید هفت هشت سال پیش به پیشنهاد پ.پ کردیم و اون هم این که همگی اسمهامون رو روی یک کاغذ نوشتیم و کاغذه رو لوله کردیم و گذاشتیم داخل یک بطری و بعد چیکار کردیم؟نه!ننداختیمش توی دریا!زیر درخت دوشاخه چالش کردیم!لابد می پرسید چه کاریه؟نمی دونم،فقط یادمه اون موقع برای همه ما موجه بود و قرار شد ده سال بعد بیایم و اون بطری رو در بیاریم و ببینیم چند نفر از ما هنوز توی گروه باقی مونده،خب تا همین جاش که ستایش اوت شد،من هم بدون شک تا دو سه سال دیگه که موعد دهساله تموم می شه از اینجا فلنگ رو بستم،یک وقت دیدید اوضاع اون قدر قاراشمیش شد که هیچ کس نبود بطری بیچاره رو از زیر خاک دربیاره!

3)می گن عدو می شود سبب خیر،حکایت ماهواره ماست،مدتی بود این گروههای به اصطلاح جمع آوری دیش های ماهوراه ای سمت ما نیومده بودن،در این مدت بابا و مامان و البته شخص بنده دلمون به یک سری کانال محدود خوش بود و فکر می کردیم نهایتش همینه،زد و این خیار سبزهای نیروی انتظامی ریختن و عین این قوم مغول دیش به سقف سیمان شده ما رو از ریشه کندن و بردن،باباهه یک چند روزی صبر کرد،بعد گوش خوابوند و وقتی دید اوضاع روبه راهه زنگ زد به اون یارویی که هر سری می آد برامون دیش نصب می کنه،یک آدم مفنگی تریاکی نزاریه که نگو،اما کارشو خوب بلده،تکیه کلامش هم "آقایی که شما باشید" هست و حتی یه بار حواسش نبود به مامان هم اینو گفت!خلاصه به قول خودمون "آتقی" اومد و سه سوت همه چیز رو ردیف کرد و به قول خودش ال ام بی جدید ضد پارازیت انداخت و خودش اومد کانالها رو برامون ست آپ کرد و یهو دیدیم چی شد؟کلی کانال ایرونی و خارجی جدید اومد بیرون!تازه تمام کانالهایی که قبلا سیگنالشون رفته بود به خصوص فرانسوی زبونها برگشت(خوش به حال خواهر بزرگم که دانشجوی زبان فرانسه است و این مدت غمباد گرفته بود!)...مامان و بابای ما رو می گی،چنان خوش به حالشون شده،از اون موقع تا به امروز مدام دارن میون کانالهای جدید سیر می کنن و پیش خودشون امتیاز می دن که آره این خوبه این بده!

خلاصه وار ها!

1)این پست رو من یعنی شیرین نوشتم.

2)مینا جان آدرس ایمیل پ.پ رو یکی از این مردم آزارها هک کرده،فعلا بهش دست رسی نداره بنده خدا!

3)از همه بچه ها به خاطر تبریک تولد و حرفهای محبت آمیزشون تشکر می کنم.

4)خداحافظی!

 
  لینک دائم


 

 

 
یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦

بچه ها امروز تولد ستایشه؛همون دوست خوبمون که هفته گذشته برای مدت نامعلومی از ایران رفت...رفت دنبال سرنوشتش...ستایش جون این اولین بار بعد سالها دوستیه که در نبودت برات تولد می گیریم و بنابراین شاید اون لطف و قشنگی سالهای قبل رو نداشته باشه وقتی خونه تون دعوت می شدیم؛دور کیک تولدت می چرخیدیم و می رقصیدیم و آخر سر وقتی شمعها رو فوت می کردی برات هلهله می کشیدیم و هورا می گفتیم؛نمی دونم این نوشته ها رو می خونی یا نه؟خب تو تازه رفتی؛لابد تا جا بیفتی و بتونی وارد اینترنت بشی مدتی طول خواهد کشید؛در هر صورت من به نمایندگی از دختران درخت دوشاخه می خوام در نبودت هم جات رو پر نگه دارم و به افتخار تولدت برات پست بنویسم و این خبر خوب رو به همه دوستان وبلاگی و هر کسی که گذرش به اینجا می افته بدم و بگم بچه ها اینجا تولده؛شما رو به جشن خودمون دعوت و در شادی مون سهیم می کنیم؛تولدت مبارک گلم؛تولد بیست سالگیت مبارک!....نمی دونم چرا پنجره شکلکها دیگه باز نمی شه؛باقی شکلکها رو بعدا برات وارد می کنم ستایش جونم...حالا بیا شمعها رو فوت کن که صد سال زنده باشی!لی لی لیییییییییییییییییییی!

 
  لینک دائم

پولوم پرنا





نویسندگان
پ.پ
لیلا
شیرین
کتی
رویا جون
ستایش

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩٠
اردیبهشت ۸٩
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
مهر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳


لینک دوستان
ماجراهای من و بابایی
داستانهای تخیلی من و اژدها
دنيای فراموش شده من

وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed