خب این ارتقای وبلاگ پرشین بلاگ مبارکمون باشه!
الان که این پست رو می نویسم برای یک ماموریت کاری اومدم سمت شیراز...چیه؟بهم نمی خوره واسه ماموریت بیام جایی؟
تازه این اولشه!اینجانب در تکمیل رسالت خبرنگاریم،و البته بهتره بگم از سر لج بازی با یکی از بچه ها،قرار شده یه گزارش مصور تاریخی(!) از ابنیه معروف مملکت عزیزمون تهیه کنیم که خب برای شروع از خطه هنر پرور شیراز شروع کردیم و قراره اگه خدا بخواد و اتفاقی برامون نیفته روی نقشه ایران جا به جا بشیم!
...خب حالا چرا این قصه های حسین کرد شبستری رو براتون می گم؟خب معلومه دیگه!از این به بعد کمتر وقت می کنم بیام اینجا بنویسم و به این ترتیب اون یه ریزه آپی که نود و بوقی می کردم هم می ره تو حالت کما!چند روز پیشها خیلی رک به پ.پ گفتم:کار ندارم الان مدتیه حرفت نمی آد!چون منی که همیشه حرفم می اومد فعلا قراره برای مدتی حتی وقت سر خاروندن نداشته باشم چه برسه به این که بخوام وبلاگ آپ کنم!
طفلی پ.پ،یه نگاه عمیقی بهم کرد و گفت:باشه یه فکری براش می کنم..... البته من به پ.پ حق می دم،من هم شاید اگه جای اون بودم تا چند سال نطقم کور می شد.
بگذریم،جمعه ای بود،داشتم صبح برای خودم تو پارک گردش می کردم که چشمم خورد به (ف)،خب مدتی بود ندید بودمش،می شه گفت از وقتی هوا یه بارکی سرد شد همه خونه گرم و نرم رو به مناظر طبیعی ترجیح دادن...برای خودش زیر یه آلاچیق نشسته بود و غرق مطالعه بود،جوری که بغل دستش ننشستم،اصلا متوجهم نشد...با دیدنم جا خورد و یه کم قرمز شد(که البته می ذارم به حساب غافلگیر شدنش نه احیانا تاثیر مونثانه خودم!)،کتابو بست و گفت:
-چطوری لیلا جان؟
پامو انداختم روی اون یکی پامو و صاف زل زدم تو چشماش و گفتم:
-خوب خوب!مزاحم نیستم؟
جا به جا شد و مودبانه نشست و گفت:
-این چه حرفیه،معلومه که نه!
یه سکوت ناخواسته ای حکم فرما شد که البته چندان برای منی که (ف) رو می شناسم عجیب نبود.
پرسیدم:
-چی می خوندی؟البته شاید نخوای بگی،چون اگه گفتنی بود جلدشو روزنامه نمی کردی!
سری این طرف و اون طرف کرد و با حالت ممتنعی گفت:
-نه!دوست دارم خلوتم حفظ بشه،همین!
همیشه مرموز حرف می زنه،مرموز و جذاب.
پرسیدم:
-از حمید چه خبر؟خیلی وقته نمی بینمش!
انگار با شنیدن اسم حمید یاد همون چیزی افتاد که من افتاده بودم چون لبخندی زد و گفت:
-من هم ازش بی خبرم،دلم برای شوخی هاش تنگ شده!
گفتم:البته اگه دختر بودی شاید دلت تنگ نمی شد! و بعد سریع خودم تکمیل کردم که:
-البته خیلی وقته که دیگه حمید سر به سر دخترا نمی ذاره،خیلی آقا شده،اون قدر که هیچ کس تصورش رو نمی کرد!
با لبخند تایید کرد و با حالتی که حس کردم تقلید استاد کوهنوردی مون باشه گفت:
-پسر آتشفشان اصلاح ناپذیر!
نذاشتم به فکر فرو بره چون استاد به یاد آوردن خاطره اس،با یه سوال غیر منتظره می شه گفت آچمزش کردم!
-می خوای از این به بعد تو به جای ما تو وبلاگمون بنویسی؟
یه جوری ممتد با نگرانی تماشام کرد و چیزی نگفت.خیلی باحال تعجب می کنه،نمی دونم چه جوری توصیفش کنم،ولی تعجب کردنش خیلی خالص و در عین حال مظلومانه اس.
می دونستم مرتبه اول جوابمو نمی ده،پس شروع کردم دلایل این پیشنهاد رو براش برشمردن:
-خب،این تو بودی که بهمون پیشنهاد دادی بنویسیم،قبل از اون ما با دنیای وبلاگ آشنا نبودیم و خاطراتمون هیچ جا ثبت نمی شد...
حرفمو مودبانه قطع کرد و گفت:
-پشیمون شدید؟
خندیدم و در جوابش گفتم:
-معلومه که نشدیم!ولی خودت حساب کن،ستایش که رفته خارج،رویا جون شاغل شده،هرچند از اولش هم چندان اهل نوشتن نبود،شیرین هم که سرمو بگیر که گله رفت،می مونه من و پ.پ و کتی که اوضاعمون یکی از یکی قاراشمیش تره!کتی با درسش ازدواج کرده و پ.پ با تنهاییش،فقط من بودم که عروس نشده بودم که سر یه لجبازی بچگانه دست کم تا عید خودمو گرفتار کردم،حالا تازه اگه تمدید نشه!
با حالت متفکری تماشام کرد و گفت:
-خب آخه لطف وبلاگتون به دخترونه بودنشه،وگرنه وبلاگ مختلط که زیاد داریم.
سعی کردم مجابش کنم،کتابشو بی اجازه گرفتم دستمو در حالی که ورق می زدم گفتم:
-باشه،ولی تو در حال حاضر تنها کسی هستی که می تونم از بابت زنده نگه داشتن وبلاگ بچه های درخت دوشاخه روش حساب کنم!رومو زمین ننداز!
همیشه یه جوری حرف می زنه که متقاعد بشی،کلا در روحیه دادن کمتر کسی رو دیدم که به پای اون برسه.توجیهش رو با این جمله که :-این چه حرفیه لیلا جون؟من روی کسی رو زمین نمی اندازم!- شروع کرد و با اون حالت حرف زدن امیدوارانه اش یه ربعی جوری باهام حرف زد که آخر سر مجاب شدم خودم همچنان به قول خودش سکاندار وبلاگ دختران درخت درخت دوشاخه باشم!می دونید،همه می دونن که ما خانومها از کسی که بهمون اعتماد به نفس بده و به زبون ساده هندونه زیر بغلمون بذاره خوشمون می آد،(ف) هم تو این کار برای خودش استادیه،ولی چیزی که باعث می شه حرفهاش برات حالت تملق نداشته باشه و باورش کنی،استنادیه که به واقعیتها و مطالبی می کنه که خودت اون ها رو در خودت می بینی،بخوام واضح تر بگم،(ف) افراد رو خوب می شناسه و بر اساس توانمندی هاشون بهشون روحیه می ده،وقتی به من گفت-تو همیشه برام مظهر سر زندگی و امیدواری بودی،همیشه وقتی می خوام در این مورد مثالی بزنم،از تو اسم می برم!-یه حس خیلی خوبی بهم دست داد،دیدم واقعا هم من در مورد خودم همین شکلی فکر می کنم و (ف) چه خوب روحیات منو شناخته!
در هر صورت این شد که حالا می بینید لیلا همچنان در خدمت شماست،قول نمی دم زود به زود بیام،ولی همچنان می آم و به قول (ف) با زبون شیرینم شرح حال زندگی دخترای درخت دوشاخه رو می گم...ولی خودمونیم،جدا وبلاگ داری جزو کارهای سخته،قبول ندارین؟
یه چیز بامزه بگم و برم،البته من که خندیدم،امیدوارم واسه شما هم جالب باشه...وقتی داشتم با (ف) حرف می زدم،ناخواسته صحبتمون طولانی شد و در این مدت چند تا از همسایه ها رد شدن و با فضولی گردن چرخوندن و گفتگوی ما رو از گوشه چشم تماشا می کردن،(ف) چندان از این بابت راحت نبود،ولی خب حرفی هم به من نمی زد،کلا عادت نداره ناراحتی هاشو به آدم بگه،خلاصه من که از حرکت رفت و برگشتی مردمک چشماش به نگرانیش پی برده بودم،شوخیم گل کرد و با شیطنت گفتم:
-چیه؟نگرانی برامون حرف در بیارن؟
یه جوری که خنده مو ترکوند گفت:
-اختیار داری لیلا جون،البته بهره مندی از مصاحبت دخترهای خوبی مثل شما برای من سعادتیه ولی خب اگه قرار بود درسم در این رشته خوب باشه،تا به امروز که مرز سی سالگی رو هم پشت سرگذاشتم سرم بی کلاه نمی موند!
طوری خندیدم که همه برگشتن نگاه کردن و لابد همه فکر کردن بالاخره درس (ف) خوب شده!
حرف آخر:پ.پ جون،شما هم بالا غیرتا کوتاه بیا!می دونم سخته ولی خدا وکیلی چند گرم زبون رو می شه به هر بهونه ای تکون داد،ببین من چه راحت زبون می رقصونم؟بیا و تو هم در این حرکت خدا پسندانه شرکت کن و در واقع زحمت منو به دوش بگیر و مثل سابق دو نفری وبلاگ رو اداره کنیم،دیگه منت کتی رو نمی کشم چون به اسم و مواد درسیش آلرژی پیدا کردم،باشه؟آفرین گلم!بوس!
خطاب به شیرین:عزیزم من اون مدل لباسی رو که گفتی خیلی وقت پیش تو ماهواره تبلیغش رو دیده بودم،ساعت خواب!
خطاب به کتی:آرک تانژانت آلفا به اضافه آرک سینوس بتا به علاه پی دوم تقسیم بر رادیکال پی چهارم به علاوه بتا چند می شه؟اگه می دونی جوابش رو بده و خانواده ای رو از نگرانی نجات بده!
خطاب به ستایش:می دونم این پست رو می خونی،دوستت دارم هوار تا!
یه سطر هم واسه رویاجون،هرچند نمی خونه ولی این باعث نمی شه یه ماچ گنده هم واسه اون کنار بذارم،یه ماچ گنده تر از ماچی که موقع خداحافظی از ستایش گرفتم!شیرین جون حسودیت که نمی شه؟
خیلی خب برم که الان نیم ساعته نشستم تو کافی نت،بچه های اکیپ بیرون منتظرم هستن،جاتون خالی یک باد خنک و خوش بویی اینجا داره می وزه!بوی بهار به مشام می رسه!تنها چیزی که ناراحت کننده اس این فضولی صاحب کافی نته که فهمیده دارم وبلاگ می نویسم هی به یه بهونه ای از پشت سرم رد می شه،چرا اینجا شکلک زبون درازی نداره؟
خب برم،همه تونو دوست می دارم،تا پست دیگر و لیلایی دیگر،ووووووووووووووووویییییییییی!(شکل خداحافظیم که یادتون نرفته؟)
